تبليغاتX
دست نوشته های حمید طاهری
 
شعرها و دلنوشته های حمید طاهری (فلانی)
   
 

 (19)

خراج چشمهایت را

آنقدر گریه کرده ام

که بدهکارم شده ای

بیا و قبل از مرگم حسابت را صاف کن

 ____________________________

(20)

لبخند تورا که تکرار میکنم

گریه ام میگیرد

و یاد هیس تو که می افتم

جیغ میکشم

اما هنوز نفهمیدم/ معنای

این همه سکوت گوش خراش چیست...

____________________________

(21)

یا مرا با خودت ببر

یا مرا با خودت ببر

وگرنه همه جا

نبودنت را جیغ میکشم

____________________________

(22)

بکارت چشمهایم را میدرم

وسط همین شعر

با یه مشت سکوتِ هرزه

گریه میکنم...

____________________________

(23)

نقطه ی پایان این بلند ترین شعرم را

همین ابتدا

وسط همین جمله "." . .

____________________________

(24)

ساکت تر از سکوت من رفتی

که من نبودنت را هم سکوت میکنم

انقدر که حالا / بادها

با صدای نفسهای من

هیس هیس میکشند...

____________________________

(25)

چشمهایت را که از من میگیری

نبضم به اوج میرسد

دستهایم سقوط میکنند

و

دلم آسمان نگاه تورا قطره قطره کم می آورد

که انگاری جنگل موهایت را

میشود تا آخرین نفس شمرد...


 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

دلم گرفته

اینجا کوچه ها / پشت به پشت / به بنبست ختم می شوند

و پنجره ها آنقدر از حیات شاکی بوده اند

که قبل از باغچه / حیاط را به دیوار بسته اند!

اینجا مهربانی / ارتباط مستقیم با شهرت دارد

و مساوی فقط تا پشت بامی قد میکشد

که بادبادکهایش / دست به دامان بی کسی نشده باشند!

دلم گرفته ...

.

دلم گرفته از آدمهایی

که از روزهایت سردر می آورند / و از شبهایت گم می شوند

از رفاقت هایی که کار دارند و / کارشان تمام می شود

از فهمیده هایی/ که درکشان را / با نفهمیدن های تو تنظیم می کنند

دلم گرفته!

از آدمهایی که روی زخم / راحت تر از خیار نمک می پاشند

هه... از دزدانی / که احساس را هم می دزدند

از موجهایی / که با باد راه می روند و / با نسیم خاموش میشوند

از اعتمادی که صادقانه دروغ می گوید

.

آدمها نسیه راست می گویند و دست به نقدشان عالیست

نامردی هایشان را مردانه می کنند و

زورشان فقط به زیر دستهایشان می رسد

اینجا عشق با ماشین تو راه می رود و / روی تخت همسایه بوق می کشد!

دلتنگیم دست آدمهارا گرفته

آدمها موجِ درددل می فرستند و / فازِ نصیحت میگیرند

دلم گرفته..

.

دوربین بهانه است !

من به تاریک خانه ای چشم داده ام

که آنقدر از کوچه بریده است / پنجره اش / هیچ دیواری را ظاهر نمی کند

از آفتاب این شهر بریده ام

که وقتی گم می شوم / روشن نباشد / سایه ام هم دنبالم نمی آید!


من اگر دست به دامان پشت بام ها بودم

تن به غربت یک شهاب سنگ نمی دادم


آدمها از همه تان دلگیرم

دروغهایتان را دو دستی نگه دارید!

این شهر به پاهایتان خوب می آید !

.

.

راستی زخم تازه خورده ام / نمک داری؟


 *حمید طاهری (فلانی)

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

سخت است!

 سخت است ، پراز اشک باشی و جاده ها

یا ترافیک باشند

 یا بن بست

 حالا هی بچرخ دور سرامیکهای کف اتاق

 که از گلهای سرخ قالی هم کم ترند.

 حالا هی تکیه ات را از دیواری بردار

 که حتی گچ را هم روی شانه ات نگذارد / چه برسد به دست.

 حالا هی بنشین روی مبلهایی که حتی

 شبیه به نیمکتهایی نیست / که میشود رویشان انتظار کشید.

 حالا هی عابرانی را نگاه کن

 که حتی صدای پاهایشان هم / با موزیک پشت تصویر

 قاطی شده، شبیه صدای پای هیچ آمدنی نیست

 سخت است، چهار دیواری که باشد/چهار پایه میشود

 نردبام بلند رویا و به هیچ امیدی قد نمیدهد

 اینجا حوصله ی مان که سر میرود

 می توانیم شعله ی مان را کم کنیم و

 بنشینیم و باقی شعر را سکوت کنیم


 *حمید طاهری

 

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

دلتنگ که می شوی

 خواب هم شیرین می شود / که دستت بهش نمی رسد

 از چشمهایی دار ِ غمهایت را

 در که نمی آوری / از دار ِ قالی هم می زنی

 بغض می ریزی روی کفش

 سنگ به سنگ ِ جاده اشک می شوی

 بیــ ـدار می نشینی روی دلتنگی تلخ / پشت ِ یک خاطره ی شیرین

 با هدفن مست می کنی / شیرین شیرینم.........

 

از دو خطِ موازی قول می گیری

 جایی در بی نهایت بهم برسند و

 از کفشهایت غول در میاوری

 که بغض را به یاد خنده ای / به عمق خیابان بتواند گریه کند

 و هی می روی و می روی و میروی...

 

تا آنقدر از خودت دور شده باشی

 که آنسوی خیابان / به خنده هایت

 دست تکان بدهی / و باز بغض کنی!

 حالا قشنگ فهمیده ای

 جان کندنت را فقط خسرو فهمیده است

 می فهمی که می شود

 با لبخند به ابر رسید و با چشم به باران

 دستهایت را به جیب می بری و سوت می کشی

 شاید نرسیدن از حواست بیافتد . . .

  


حمید طاهری (فلانی)

  

*تلافی نوشت: با احترام به شخصیت ِ یک داستان به نام شیرین

*فلانی نوشت: کاش هنوز تلافی را با "ط" می نوشتم

*اهم نوشت : دلم قصه میخواد با کلی پینوشت

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 


زد کـبریت و آتــش تا دود سوخت

مستی گریه ام کرد و زود سوخت

آنقــدر نشســـتم بـه بغــض تا دل

هــــر شب با تمام وجــود سوخت

گفــتم مسـت باشم که دل نسوزد

هــــر پیمانه با باده بـود سـوخت

صد غم قافیه شد ردیف سوخت

دریا آســـمان دشت رود سوخت

دلـــم رفت پشت کسی که رفت

تا قبله کــه قبل سجــود سوخت 

هی سوخت و سوخت و سوخت سوخت

هم شاعر و هم شعر زود سوخت

شاعــر تا همین بیت صبر داشت

اما بیتِ آخــر که سوخت سوخت


*حمید طاهری

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 


چشمهایم شانه هایت را فتح نکرده بودند
اما شعرهایم بغض بودند 
می دانستم 
هرچقدر شانه هایت را ازم برده بودی
بغضم را بی دریغ به لبهایت می رساندی
میدانستم تو یک نفر 
لرزش صدایم را میخوانی

من بی غرور از چشمهای تو می افتادم
بغض میخوردم و باران نمی شدم
حالا که از اینجا هم رفتی
حالا که تو هم نیستی و شعرهایم بی کس شدند
تنها برای دل خودم می نویسم!!
حالا با خیال راحت 
هرچقدر خواستم گریه میکنم 
بی تفاوت به زمانی که نگذشته و 
شعری که خوانده نشده
بی تفاوت به آدمهایی 
که از اینجا بگذرند / تا آبروی شاعرانه ام / جلو تو حفظ شده باشد
دیگر هیچ چیز مهم نیست 
حالا اینجا یعنی خلوتکده ام 
یعنی تمام ِ دنیا هم اگر آمده باشند
تو نیستی و یعنی هیچ کس نیست

نیامدی و شاعر شدم 
حالا برو عزیز دلم برو 
برو و هیچوقت برنگرد 
بگذار آنقدر شاعر بمانم 
که ابرها از شعرهایم اشک بگیرند و 
دلهای قفس های مانده پیش قناری
از حجم ِ غصه هایم آواز یاد بگیرند
برو عزیزم گلم برو 
بگذار جاودانه شوم در خیال ِ شب بو ها
بگذار آشنا باشم میان ِ پرستو ها
بگذار صدا باشم وسط ِ مسافر ها
شاید قاصدک ها شعرهایم را تو بیاورند

برو و برنگرد 
بگذار بی تفاوت باشم به توبی که هیچ وقت نبوده ای
به حوصله ات که از بلند نوشته هایم سر نرفته باشد 
برو حالا 
من میمانم و چشمهایم 
که هرچقدر بلند تر بنویسم 
همانقدر تر می شوند و گلایه نمی کنند
دیگر حوصله ی مخاطبم سر نمی رود 
حالا مخاطب یعنی دل خودم 
یعنی چشمهای خودم 
یعنی دنیایی که بدون ِ تو یعنی هیچ
یعنی هیچکس دیگر مهم نیست 
بگذار حوصله ی دستهای خودم هم سر برود 
گلم نیستی !
خب حوصله ی دستهای منم سر برود
نیستی بگذار دستهای من هم بروند ...
بگذار اصلا این شعرها همه به باد بروند
حتی عکس نوشته هم نمی کنم 
حتی اسمم را هم دیگر نمی نویسم
هرکه خواست / هرجا خواست/ به هر اسمی خواست بنویسد
شعری که اشکهایم را تا تو نمی آورد / به دردم نمی خورد

حالا آنقدر می نویسم 
تا خواب یا اشک یا هرچه / چشمهایم را ببندد
آنقدر بنویسم که وسط شعر...

فلانی نوشت: استفاده از این شعر بدون اسم هم آزاد است

 

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

جامعه ای که افتخارشان به له کردن ِ افتخاری ها 

به صرف تفکر است / و دم از آزادی ِ تفکر میزنند

و هر عملی فقط باب ِ میل خودشان آزاد است

راه فقط یک طرفه تا قاضی باید داشته باشد

از مردمی که از سلحشور آنقدر راه به تنفر رفته اند 

که کلمه ی سلحشور از اعتبار این نوشته هم کم میکند

تا سینمایی که پر از ده های نمک زده از فاحشه های فکریست

و پرز آدمهایی که با قیافه و بدن / بازیگر شده اند 

و موسیقی هایی که شده اند بلا ملا 

و میکرفن از بلندگو مهمتر است

و معتمد آریا ها که گم شده اند ...... 

پرویز ها پرستو شده اند ... خسرو ها از شکیبایی مُردند

خنده دار نیست / که به گریه های مایلی اگر می خندند 

و با خیابانی به بنبست می رسند 

و اصلا طرف را نمی شناسند و اما

آغشته به نامه های آنجلینا از فکر دیگران / فکر میکنند 

قضاوت میکنند که دارد قضاوت میکند!!

وقتی از داریوش هم فقط نعشگی فهمیده اند و از بهروز ضامن دار 

و استیلی یعنی تمام جواهرات ِ غارت شده شان!!!


بازار ِ مکاره ای با بی نهایت دزد 

که دست در جیب یکدیگر /به دزدیه رئیس و وزیر گله دارند

و یادشان میرود نکته چیز دیگریست

قصه صداقت ِ گم شده به هاله ی ابهامیست

که از دروغ ِ هفتاد میلیون آدم ِ راست راست دروغگو بلند شده است

یادشان رفته که وزیر و وکیلشان از مریخ نیامده اند

وقتی اخراجی ها را کپی می کنند / که دزد به دزد یه جوری توجیه شده باشد

وقتی پیجهایشان از دزدی مینالند و نوشته هایشان دزدیست!!

باید هم کاخ نشینانشان 

از سه هزار تیریارد که نوشتنش راهم بلدنیستم 

انقدر راحت بگذرند که از شیث نه

و چادرنشینانشان پای فرهنگ خودشان هم نه ایستاده باشند

که بیست و سی دقیقه این سمت ِ پشت بام و 

روی موج های خارجی آنسمت پشت بام و 

اصلا وسط ِ پشت بام بازی نمی خورند

پدرانشان از دیش میترسند و دخترانشان از ریش...هه

وقتی که به شجاعت یک سرباز فرار کرده می توانند افتخار کنند

چه انتظار به احترام به عقاید درصد زیادی از جامعه

که تعدادی حالا مسلمان و یا تعدادی نا مسلمان!!!

وقتی با یک عکس نیمه لخت چهارهزارتا فریند دارند و 

داد میکشند: عقده جنسی دارین که از سینه های کسی فقط سینه میبینید

و در عین حال به عقده های فرورفته زیر شکم گیر کرده اند

وقتی بی پرده دوست دختر دارند و دخترانشان به لقب داف مفتخر شده و نجیب زن میگیرن!!


آدمایی که از اکبر/ الله گرفته اند 

و از الله بی خبرند و همه ی کثافت کاری هایشان را 

گردن الله میندازند و اما تعفن را از چشمِ الله می بینند......

و آگاهیشان یعنی جای سلام بگویید... Dorood و فینگیلیش مینویسند

یعنی چند هزار سال فرهنگ ِ حیا و نجابت ِ فراموش شده

یعنی فرهادی (دمش گرم) گلدن گلاب گرفت و 

حتی نمیدانند گلدن گلاب چیست 


بگذار آزادیشان 

زیر ِ مدار ِ شکم و وودکا و ویسکی / خلاصه شده باشد 

که عصمت و عفت و حیا و نجابت فقط یک شوخی ِ مسخره است

که یا با چادر ِ زوری بوده یا با تن ِ برهنه / فروخته شده 


ما از ارزش ِ فردی می نالیم / طرف حرف از سیگار ِ بعد از سکس میزند

از ارزش اجتماعی میگوییم/ پیک روی نوشابه ی الکلی میریزد


اینها بی تفاوت به جزوه هایشان که نوشته اند / نگاه نکن که گفته ببین چه میگوید 

تیغ روی مخالفانشان می کشند و می گویند 

قضاوت نکنید و / همین الان دارند نویسنده ی این متن را قضاوت میکنند 

و چقدر قشنگ حرف میزنند 

چقدر راحت مخالفانشان را امل و متعصب و متحجر می خوانند و 

غربی میشوند که چرا شرقی شده بوده اند... و این وسط... ایرانی؟ هه

دم از آزادی بیان میزنند و دموکراسی و ........... بیخیال!

چپی ها بین ِ راستی ها اضافه و راستی ها بین چپی ها جا ندارند!!!

وقتی میتوانند موتور سوار ِ انتظامی را / زیر دست و پا خورد کنند

باتوم که دستشان بدهی که وا ویلا / درست همانجور که حالا وا ویلا


حالا هی دل به کوچه هایی بسوزان 

که اسم کوروش را سردرش ننوشته اند

حالا هی داد بزن / آریایی ها قبل از اسلام پوشش داشته اند

بت نمی پرستیدند و از این جور حرفها

ایکاش میتوانستیم از سرزمین آریا / فقط خانه ی سوخته ی پدری را به ارث نبریم

کمی صداقت و نجابت را کنار ِ کارهایمان میگذاشتیم و حیا...

ای کاش از آزادی ِ بیان / احترام به عقاید دیگران را هم سر در می آوردیم

فارغ از هر تابو شکنی های....... از چشم به میان ِ دوپا گریخته


وطن پرستان ِ با سرمایه های خارج رفته!

مبارزان ِ بیرون ِ گود نشسته !

شجاعت میدانی یعنی چی؟

یعنی وسط ِ تهران زندگی کنی و 

از نماینده های مجلس با شام های انتخابیشان انتقاد کنی

یا نه مهمتر وسط ِ مردم / بین اینهمه آدم ِ همیشه فهمیده 

یک نفهمیده ی کامل باشی......

مردم از هزار دولت خطرناک ترند......... آنهم فقط درمقابل مردم

وگرنه توسری هایشان را از دیگری میخورند و 

زورشان به فرنود میرسد و سلحشور و استیلی و .................

(جمله ی اینجا را بعدا می نویسم)



*حمید طاهری (فلانی) 

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

آنقدر دل گرفته ام از دنیا

که اینروزها به گیتار هم می خندم!

دارم از دستهای کسی می افتم

که حتی پشت پایم

آب از آبی اش تکان نخورد

از دستهای کسی

که آنقدر به چشمهایش نیامده بودم

سر از رفتنم هم در نیاورد

تا منی که هیچ نیمکتی را

به دستهای او فتح نکرده بودم

رفتن را / آنقدر آرام هجی کنم

که میزها / همه بدرقه ام را / به خنده بگیرند

از چشمهایی...

که شش دنگِ تنهایی را / بی خبر به نامم زد !

تا من باشم و شعرهایی

که با دستهایش گره خورده اند

و شب باشد و دستهایم / که از دستهایش جدا شده

حیف ! آشنایی تمام نداشته های من بود ...



*حمید طاهری



 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

دوست دارم زیر کرسی قایم شوم

آرام آرام زمزمه کنم

که جای بابانوئلی که هیچ وقت از شومینه فرود نمی آید

یکبار عمو نوروز/ با یه مشت نخود چی 

وسط چهارجوبِ در سبز شود

درد پاهای پدرم را خاموش کند/ و

وقت رفتن / قولِ شومینه ای را بدهد

که خانه مان را گرم می کند

تا اگر بابانوئل ازپنجره آمد

جلوی مهمانِ خارجی / خجالت نکشیم

.

.

.

ای کاش میتوانستم / با چتر 

آنقدر از بالای کرسی پرواز کنم

که زوارش در برود

تا برادرم / به جزای بالهای زوار در رفته ی چتر

باران که آمد/ همینجا بماند

میگویند آرزو / لحظه ی پرواز براورده میشود...

.

.

.

ای کاش / آه ای کاش میتوانستم من

چراغ جادویی پیدا کنم

تا آروز کنم / شبهایی که نفت گیرمان نمی آید

خانه مان را روشن کند

میگویند

چراغهایی هستند / که با برق

آرزویت را براورده میکنند

تا شب که شد / پدرم شاهنامه بخواند و / خواهر آرزو کند

که من کاوه ای باشم

که تخت صاحب خانه مان را پایین میکشد

.

.

.

آه جبریل رسول / کاش حداقل تو بودی

و من التماست میکردم

برادرم نقشه ی دوتا ضامن را / پیدا کند

تا وام بگیرد 

و کوچه گردیهای بیهوده اش

به آوازِ هندوانه به شرط چاقو / تبدیل شود

که من / وقت تمام شدن ِمداد رنگی هایم

دست به دامان زیزیگولو نباشم...


فلانی نوشت: من و آرزوی بادبادکی که قد تمام قاصدک ها از خورشید خبر داشته باشد...

*حمید طاهری

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 
(12)

آنقدر رقیب را / دوست داری 

که من تو را

باشه عیبی نیست

من صبور و / او هم آشیانه ی تو

تو بگو ، کدام عاشق تریم؟

*حمید طاهری

____________________________

(13)

به اشکهایم ،نه!

 به دیوانگی ام بخند

 که میان گریه

 با خنده ات

 میخندم...

*حمید طاهری

____________________________

(14)

باشد

من مثل سکته اضافی میان شعر تو

اما تو همیشه شاه بیت شعر های من

*حمید طاهری

____________________________

(15) 

دلتنگی یعنی

تو ساکت باشی و / هدفونت

کوچه هارو متر به متر/ جیغ بکشه

*حمید طاهری

____________________________

(16)

باران می آید!

پنجره را باز کن...

آسمان را نه!

چشمهای مرا ببین

*حمید طاهری

____________________________

(17)

هیس!

همه چیز را بگذار/ به عهده ی دستهایمان

آنها بهتر / با هم کنار می آیند...

*حمید طاهری

____________________________

(18)

احتمالا روزی که بیایی خیلی دیر باشد

اما با یادت جشن میگیرم

عکسهایش را میگذارم کشوی پایینی

آمدی نگاه کن..

*حمید طاهری

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 
پدرم به سجاده ی مادر 
آنقدر حسادت کرد/ که از خدا برگشت

و خواهرم آنقدر به عروسکهایش بی محلی کرد
که همسایه مان هم فهمید 
که چقدر شبیه مادر شده

کانون گرم خانواده 
از وقتهایی که پدر نبود / یا مادر !
یا از ته سیگارهای از پدر قایم شده
یا دوساعت دیرتر آمدن از مدرسه

به گمانم مادرم خدارا به قتله گاه آورده 
با سفره های ابوالفضلی
که نه هیچ وقت ابوالفضل را فهمید 
ونه هیچ وقت ابوالفضل، فهمید

کاش خدا دست ِ این خانم جلسه ای را 
از جیب پدر در می آورد
تا برادرم که دوچرخه را / خالصانه از ابوالفضل خواسته بود
به آرزویش می رسید

ای کاش مادر می فهمید
دست گیر بی دست/ گاهی حق دارد 
برای دروغهایی / که به ریشش بسته اند
نقاب به چهره بزند و گریه کند

کاش پدرم می فهمید
برادرم درست اندازه ی / پسر عموی پدر مرده ام
پدر می خواهد

کاش خانه مان می فهمید
ملافه ی تخت / پرچم صلح نیست
تا مادر از تیغ ِ زبان / دست می شست و 
پدر کمربندهایش را /به شلوارهایش می آویخت

ای کاش در و همسایه / دست از سر آبرویمان بر میداشتند
تا با خیال ِ راحت بلند بلند گریه می کردم
بی تفاوت به جیغ های بلندی که / پدر روی مادر با صدای پایین می کشید


آخ که چقدر دلم هوای کمربند کرده
کمربندی که بهانه اش / بلبل زبانی جلو ِ پدر بود
نه بی احترامی به بچه ی همسایه

آخ که چقدر دلم دعوا می خواهد
دعوایی که مادر پدر را / به فحش ببندد
اما نه برای بی محلی ِ پدر به مهمان
بلکه برای گلهایی که پدر برایش نمی خرید

کاش همه ی زنهای دنیا
به اندازه ی زن ِ بیوه ی همسایه 
از رژِ لب و خط چشم سر در میاوردند
و ای کاش پدر
به اندازه ی سالهای جوانیش
از عطر و گل و سینما . . .


*حمید طاهری (فلانی)


فلانی نوشت: تقدیم به معین ، رفیق سالهای دور - خاطره ی سالهای همیشه
 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

نمک ِ چشمهایت را / روی صحنه ریختی!

از زخم / دلـ...ـم سناریو نوشت!

دوربین دست گرفتی تا

عقل بگیری روی خط جنون !

دوربین شدم / با فاصله ی یک متری!

مکمل بودم/ کبوتر با باز گشتن ِ تو

نقش اول شدم / باز با باز گشتن ِ تو


کارگردانی بودم که بازی می خورد

به هوای یک فیلم ِ مستند / از سحر و جادو

پشتِ بامی که از یک کفتر پریده بود

جادو می شدم 

با ابروان ِ کمان ِ یک تیر!


تو چشم می کاشتی روی دلم 

اشک از چشمونم رشد می کرد!

من دست می گذاشتم روی پیشانی 

واقعیت روی فاصله در می آمد !

شهاب می شدم پشت هندسه ی یک سنگ

تو از آرزو عکس می گرفتی...

عجب بازی ِ نا برابری

من چشم گذاشتم و از خودم گم شدم 

تو چشم گذاشتی و باز من گم شدم


*حمید طاهری

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

(7)

 بیا دستهایم را با خود ببر

اشکِ پاهایم تمام شد

از بس خیابان گریه کرد

*حمید طاهری

____________________________

(8)

باید صبر کنم افطار شود!

که باز تا سحر /دست به زیر چانه بگیرم

خیره خیره با عکس تو زندگی کنم

میگویند

نگاه به نامحرم روزه را باطل میکند

کاش با من غریبه نبودی!.

*حمید طاهری

____________________________

(9)

اینجا بودنت را که کم می آورم

زمین را لگت میکنم و

آسمان را گاز میگیرم!

انگار باید باتری ساعتم را در بیاورم

خسته شدم از شمردن نبودن هایت...

*حمید طاهری

____________________________

(10)

دستهایم به جیبهایم که میروند

از همان در ِخانه یتان گم میشوم!

این دستها

با تمام وجود/هم که بیرون بیایند

باز اندازه ی تو نمیشوند!

کاش دنیا........ یک فیلم ایرانی بود!...

*حمید طاهری

____________________________

(11)

از آرزوی های کوچکم بود 

که ای کاش 

با داریوش به خیابان می زدیم

او زیر آواز می زد 

من زیر گریه


از آرزوهای بزرگم بود

که ای کاش 

معشوقه ام می نشست روبروم

من زل می زدم به چشمهاش 

او می زد زیر سکوت

*حمید طاهری


 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
  (4)

دلم جاده ای میخواهد

که به اندازه ی نبودنت ادامه داشته باشد

اینجا به اولین روز رفتنت که میرسم

دنیا تمام میشود...

*حمید طاهری

______________________________

(5)

بیا و آخرین قاصدک را

برای من کنار بگذار

کلاغها انتظار را نمی فهمند...

*حمید طاهری
______________________________

(6)

چه ظالمانه لبخند میزنی!

وقتی من حسرت لبخند تورا میخورم

و تو

چه ظالمانه لبخند میزنی...

*حمید طاهری
 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

(1)

خداحافظ عشق

دارم به زمین بر می گردم!

ازین به بعد شعرهای عاشقانه را

فقط دروغ می گویم!

*حمید طاهری

______________________________

(2)

شعرهایت را / بین کوله پشتی ام بریز

من ترانه هایم را / روی هدفن می گذارم 

بیا برویم

فرش به اشکهای این کفش پا نمی دهد

باید تنهایی یک جاده را غارت کنیم

*حمید طاهری

____________________________

(3)

می خواهم بگذارم بروم

لطفا دنبالم نیایید !

دلم را  

پشت کفش کسی جا گذاشته ام 

که از اول نیامده بود 

اما خیلی قشنگ رفت ...

*حمید طاهری

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

چه غمی به چشمهایت خوابیده

که آسمان ِ پشت ستاره کبود شده؟

شاید بادبدکت را / باد برد.... نه؟

یا شایدم / با عروسکهایت قهر کرده ای

وگرنه / اینهمه غم / روی چشمهای هیچ کودکی اِنقدر سبز نمی شود

چه می دانم 

شایدم دهه شصتی هستی/ از کپن و مشکلات پدر 

زود تر از فتح ِ یک الاکلنگ ِ دو نفره پی برده ای

نمیدانم شاید تو هم جای کارتن / بینوایان نگاه میکنی

آهان احتمالا عمق لبخند ِ پدر / یا عزیزم گفتنش کمتر شده

یا مامانی طعم غذایش یه کم شور شده؟

چه میدانم قاقا لی لی تمام شده؟ بابا عروسک نمی خره؟

نکنه لولو واقعی شده؟

.

.

جن دیدی؟ گرگ اومده؟ جنگ شده؟ 

خمپاره پشت بومو دیده؟ دزد زده؟

اه...اصلا گور بابای شعر با ساختارهای ادبی

پس چته لعنتی! آخه بچه همسن تو غصه اش چیه؟


*حمید طاهری (فلانی)

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

تورا دوست دارم 

مثل آرامش بعد از دروغ

به لذتی که در خیانت هست و در رفاقت نیست .... هه

میخواهم ازت لذت ببرم

درست شبیه رنگ خوش ریا

چیزی شبیه طعم لبهای تو / پشت ِ هم آغوشی با یکی دیگه!

شبروی پشت ِ بام همسایه

یا عرضه ای که از قیمت فاکتور / سالهای نوری فاصله دارد

آنقدر لذت دارد / که بوی شراب از دهان ِ دختر خاله ات! 

بیا با ضامن دار برایت ساز می زنم

ببین چقدر حرف شیرین در آستین دارم...

گاهی به روشنی ِ لباس زیرت فکر میکنم

به فهم ِ یک شاعر ریغو میخندم / که چقدر نفهمیده 

به فلسفه می رسم روی میز کافه

با احترام به تنهایی کسی / که وسط جمع به سخره رفته امش

تورا دوست دارم 

با اتکا به اعتبار ِ جیب ِ پدرم / مفتخر به تاریخِ چند هزاره ی برادرم

با رنگی که از چشمهایم سر در نیاوری

به ریشِ قضاوتی که عینکش را گذاشته ام

.

.

بیا دست از شعار برنداریم رفیق!

با دروغهایمان صادق باشیم

زورمان به شانه ی راست که خوب می رسد

حرفهای خوبمان را استتوس کنیم 

حقه های به روزمان را / وسط کوچه اجرا 

این شهر به پاهایمان خوب می آید!

به گمانم اگر شبیه حرفهایمان می شدیم

زمین دست از چرخیدن بر می داشت

آی مردم / دروغهایتان را ول نکنید / دنیا روی حرفهای شما می چرخد


*حمید طاهری (فلانی)

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

می خواهم بگذارم بروم

لطفا دنبالم نیایید!

دلم را

پشت کفش کسی جا گذاشته ام

که از اول نیامده بود / اما خیلی قشنگ رفت 

*حمید طاهری

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

اینجا هر روز عصر

با یک فنجان چای داغ

مینشینم لب پنجره و / زل میزنم به خیابانی

که تو از انتهای آن نمی آیی .  .  . . . ......

*حمید طاهری

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

عمرا بفهمی چه میکشم!

تو پرتره ی خود را میبینی .... که ناز میکند

و من .... چهره ی دختر رویاهایم را میکشم

تو به انتخاب دیوار می اندیشی

به عمق ِ گذاشتن یک عکس

و من به انتخاب چشم فکر میکنم / قد ِ تماشای یک دل!

و هیچ کدام حرفهای کاغذ را نمی فهمیم

نه من که عاشقانه کاغذ را نگاه میکنم

و نه تو که سقف را / نگاه می کنی و سوت میکشی!

لحظه ای

کاغذ را بر میگردانم رو به روی صورتت

تعجب میکنی که چرا / اصلا شبیه تو نیست

و من تعجب میکنم / که چرا شبیه کاغذ نیستی

تو پشیمان می شوی / از انتخاب ِ یک نقاش!

و من پشیمان می شوم/ از انتخاب یک عشق!

.

.

.

تو کمان ابروانت را .... با راه .... می کشی و می روی .. آه

من هنوز انتظار می کشم 

روی چهار دیواری های تقویم

تا حوالی روزی 

که چهره ات را 

از روی صورت دختر دیگری نقاشی کنم . . . . ......

*حمید طاهری (فلانی)

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

دنیایی که عقربه های بزرگش را 

پنج ساله کشیده بودم

با آتش فشان ِ نقشه ی جغرافیا

پشت ِ بالکن های شهرمان سوخت

و پروازی که هر روز / از درخت افتاده بودمش

با پرستویی رفت

که پر به خشت های خانه نزده بود.

هِی رفیق!

لک لک ها آنقدر دود خورده اند

که کُـرسی خانه مان را / هیچ وقت درک نمی کنند

من با این خشت ها بزرگ شده ام 

خاج ارزونی درختهایی

که از کریسمس سر در می آورند

جواد یساری بزار

آنقدر باخته ام / که باخ به گوشهایم دل ندهد

بی خیال ِ قله های دور ..... دور بزن

عمو نوروز خودمان را عشق است !

*حمید طاهری

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

مرا مرده فرض کن

و خانه ام را قبر رفیق!

حالا بیا و سنگ بردار

سه بار به شیشه ام بکوب و

آرام بگو 

که چقدر دلت برایم تنگ شده.

دلم که از غصه مرد

برای شادی روحم

فاتحه هم نخواستم

لااقل پشت مرده صحبت نکن

*حمید طاهری

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

بی خیالِ دردهای مردی

که با لبخند/ از کنارت عبور میکند!

تو / روی بی تفاوتی اش / فکوس کن

این روزها / با خودش هم قهر است . . .

*حمید طاهری

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

مرا پشت ِ قرارهای عاشقانه تان نگه دارید

بادبادکهایم 

هوای پرواز کرده اند!

پشت بامی اگر دیدی / بگو 

بادبادکها پرواز نکنند می میرن!

به هوا پیما نمی رسم

اما بادبادکها هم آسمان را می فهمند

پروازشان بده!

*حمید طاهری

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 
حالا که بدون سِحر

چشمهایت را ستاره می کنی و 

موهایت را بدون ِ ابر / باد

بیا و از نیل ِ آغوشت هم بگذر!

*حمید طاهری
 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
  ***

حالا که کبوتر با کبوتر می روی

و باز با باز گشتنت بهانه می آوری

یادت باشد پرواز را 

من قبل از پریدن / فراموش کرده ام!

*حمید طاهری

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
  آنقدر نیامدی 

 که آدم برفی ِ حیاطمان هم 

خودکشی کرده است

راستی بهار این بود؟

*حمید طاهری

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی) ادامه مطلب | 
 
   
 

فکر میکردم

شاعر که باشم / می توانم 

دختران دشت را / برگرده ی شانه ام بنشانم 

و آبنباتشان را / از دستهای رود در بیاورم...

فکر میکردم 

میتوانم آنقدر بوی نفت بگیرم 

تا علائدین خاموش خانه مان را 

از چنگ غول در بیاورم ...

تا خانه مان هم درست مثل بازار آرزو / روشن باشد!

چه می دانستم می شود 

وام گرفت / با سود چند درصد حلال ِ حلال

اجاق ِ فری خرید / که گاهی صورت خانه را هم سرخ می کند

.

.

.

میخواستم لوبیایی پیدا کنم

که جک را از چاله ی تعمیرگاه 

به پشت بامِ رویا برساند 

تا تن به نخ ِ بادبادکی بدهم 

که همیشه در دست ِ آرزو بود 

تا من باشم و آرزویی 

که آنقدر به اسب چوبی ام دل بسته

تن به دوچرخه ی هیچ غریبه ای نمی دهد

.

.

فکر میکردم شاعر که باشم 

می توانم با مداد ِ "هاش ب" / تصویری را طراحی کنم 

که همکلاسیم روی آچار / هر روز میان رویاهایش نقش میکرد

درست مثل آسانسور سحرآمیزی

که بین طبقات جامعه / تیک تاک ِ قرزمش را 

با کمربندِ هیچکس تنظیم نمی کند

آنقدر عادلانه 

که گاهی به خانه ی بالایی / بگویم همسایه

.

.

اما درخت ِ اختلافات ِ همکلاسی هایم 

آنقدر قد کشید 

که جک که هیچ / آسمان را هم از یاد برد

حالا من مانده ام و این بادبادک

که تن به باد نمی دهد و میخواهد 

آنقدر بالا برود / که از این درخت پیاده شود 

آلیس شده ام در سرزمین واقعیت 

زمین !، سمت چپ! 

مبهوت مانده بین ِ / آدم کوچولو ها و آدم بزرگ ها


*حمید طاهری

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 

آخر پاییز شده است و 

آنقدر شعر در دستِ چپم دارم 

که می توانم / روزهایی که بامن نبوده ای را

تا ابد بشمارم

اما 

به اتفاق ِ شادی امشب

که از دست هرکه می خواهد بیافتد

هوای جایی که نیسیتی را هم 

به بغض نمی کشانم 

به خنده هایت برس! 

*حمید طاهری 


 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
   
 
یلدایم!
با احترام به کوتاه ترین شب سال
آنقدر متفاوت / که از قدمهای طولانی ام 
جاده در می رود!
و آنقدر عادی 
که وسط هیچ جمعی / خودم را پیدا نمی کنم

یلدایم 
به کوتاهی یک شب نشینی بلند
و به بلندی یک ثانیه تنهایی
با احترام به بوی نان و شعرهای حافظ !

یلدایم / پشت دیوار یک زندان 
پی برده به اغتشاشِ سلولهای خاکستری
از انزجار فهم به روی نیاوردنی

یلدایم 
با احترام به جمع ِ یک عالمه منها
به تنهایی یک سیارک / لحظه ی انقضای یک ماهواره
به روشنی ستاره های دنباله دار

یلــــدایم ! 
آنقدر شبهای آفتابی ام کوتاه شده است
که یلدا به گرد پاهایم هم نمی رسد
بی خیال این مسافر همیشه رفتنی!
من درد تفاوتم / مرا سکوت کن رفیق!
*حمید طاهری (فلانی)
فلانی نوشت: تقدیم به یک دختر فال فروش به اسم یلدا !

 
 
 |    نوشته شده توسط حمید طاهری (فلانی)
 
 

pctfx3.3

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور