تبليغاتX
نامه های سوخته
نامه های سوخته

این خلوتکده ی تنهاییست که در عمق بیابان غرق دریا شده است

 خستگی

خسته از این خستگی

مونده از خود کردگی

گشته پنهون از نظر

برده ی سر کردگی

                بسته پا این دست من

               سر شکسته مست من

               از جدایی سرد سرد

               کنج زندون خسته من

                                  کرده این تدبیر پیش

                              دست شکن را یار بیش

                                 دشمنم جز یار نیست

                            گر کند دست ریش ریش

        خسته ام از کرده ام

          هر دلی بشکسته ام

         یا دلم را دست دست

           یاد هرکی کرده ام

                            این منو این ناکسی

                                   غصه های بی کسی

                                              گر تورا آزرده ام

                                                      جز تو نیست دیگر کسی . . .

آخر نوشت:

سلام و دیگر هیچ و این ها جز آن هیچ:

احساس می کنم تو این فقر وقتی که دارم ، اینهمه سعی بی خودی است و وقت گذاشتنم بیهوده است

و دیگر اینکه چنان گرفتارم که ...

پس به قول یکی از دوستان رفتن برای همه هست

و به قول خودم برگشتن یا ماندن برای همه نیست

تاببینیم چه پیش آید خوش آید یا بدآید؟

پس کمی و کاستی هایم را تا به حال ببخشید و اکنون

نیست کلامی هیچ به جز آن هیچ

فقط:

خدا حافظ

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:54 توسط باد صبا| |

گفتی که از نگاهم خسته ترین نگاهی

                               گفتم  در ِ نگاهت بسته برین قناری

گفتی که از تو بگذشت این خاطر هوایی

                          گفتم که از تو بگذشت مرده ترین قناری

گفتی که گم می شوم در ناکجاهای دور

                                 گفتم که ناکجایم بگذر برین اراضی

-----------------------------------------

گفتی مهت می شوم

              گفتم ستاره ای جان

گفتی کنارت شوم

              گفتم کنارم ایسان؟

گفتی به بر میکشی

          گفتم به دل می کشان

گفتی که زود باشد

            گفتم اگر می توان . . .

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:47 توسط باد صبا| |

نفسهای آخر اینجاست

انگار

شاید محالی پیش آید

چون سد

اما این بار رفتن با من

ماندن و برگشتن از ما

شاید وسعت صدایم

آنقدر کم است که

هیچ ویرانه ای در عمق صدایم

پیدا نیست

اما واضح و روشن می نویسم

ای مردم

خسته ام از هرگز نبودن 

حتی نخواستن

شما در جمع تنهایی من

از تمسخر کردن ها

دلگیر نه

نه از آن و نه از این

از قفسهای قناری که

تمام آدمهای اهل دل نگه می دارند

از فریاد آزادیتان زندانی ام

از طرز نگاهها

از راه رفتن های بی جا

از جنگیدن بی خود

با همین ها

از غمهاتون غمگینم و از

شادیتان بی تفاوت

...


نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:53 توسط باد صبا|

من نه هرگز دیده ام

و نه می دانم این 

این ارتباظ

اینکه در موج تابلوی نقاشی

چگونه است این

اینکه رود و جاده هر دو بسان همند

هر دو تقریبا خاکستری

آیا اگر درون جاده ای

خود را دیدی غرق خواهی گشت؟

و حال اینکه به گودالی آب هم نباید افتاد

مگر به شنا دانستن

آیا چرا و چگونه باید دید

طریقت راه نمودن 

و اگر ممکن نیست من

از راه دریا خواهم رفت...













نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:31 توسط باد صبا| |

دوستی دارم مهربان اما بد اخلاق خوش مشرب و تنها.

روزگاری رو به مریض خانه شد از برای درمان بیماری که از قرار معلوم شیزوحلیم یا شیزوفرنی می نامند ، گفتم خوب شاید فرنی کاسه ای پیج هزار تومن چاره ی اوست اما روان با علاق مشت نایب ببخشید الاغ مشت نایب شد به سوی شهر .

اگه حالش رو داشتی باقیش رو هم تو ادامه مطلب بخون...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:31 توسط باد صبا| |

مشکلم آزادیست

نه به خدا آزادی نیست

     مشکلم نان شب است

       قطره اشکهای دخترم

کوچه گردی های تنها پسرم

        تنگ نفسی ها و پول هوای همسرم

                           پول تنها یار و خبرگیرم

                                  یعنی من هم مستاجرم

        دخترم را چند ؟

       همسرم را چند؟

          وطنم را چند؟

                    پول نان می خواهم

نه فقط آزادی

مشکلم آزادیست باز

                              دختران زیبا

                     می فروشان بیشتر

                         کوچه ها نورانی

                         سینما هم در بر

          همه شان مال شما

نان امشب چند؟

    مفت مفت تنها
     قیمت ناموسم


نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 18:26 توسط باد صبا| |

نخلهایمان کو

آتش پیروزی است

یا مشعل خاموشی؟

خانه هایمان

ریخته بنای ست

برای سنگر یاقی

 گل های باغچه را

دیگر نخواهد چید

دست لرزان کسی

خانه ها مان روی آن

سنگر شده

 تیرهایی چه بلند

آتش شده بر پشت بام

 پشت بامی که زمین را

بوسه ای

از جنس گرد بوی غبار

می دهد

فرشهایمان نیست

اینها سرخی خون برادرهاست

آی سوخته جانم برخیز

برخیز وقت مردن نیست

دست دشمن ماری

برده در خانه برخیز

لانه ی قناری نیست

 خانه ی ماها ست نیست؟

 کوچه ها بیابانند

یا که میدان مین

قصه ها چه بی پایان

یا که کابوسی نیش

 باخبر کن از

اینهمه تاریکی

 رستم و سهراب را

من سیاوش ها را

تو به آرش بگو

من به کوروش ها

همه باهم بیا

دست مادر خالیست

پدرم قربانیست

ای برادر بیا

نهراوان ها داریم

**********************************


نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:36 توسط باد صبا| |


گفتم مرو
بی آنچه در دست من است
گویا مگر با تو نبود
این قلب بی نای من است
آری همین بشکسته سر
اکنون بزیر پای تو
با تو بود اما...
شایدم دیدی کجارا
یا که با آن ناکجارا
 به همه هستی و بودت
باتو کاری نیست دیگر
ازنوای قلب من تا آسمان بیکران
تنها تو را کردم صدا
ای ناکجا آباد من
آری من تو را آخر به چنگ خواهم گرفت
در همان ناکجایی که نمی دانیم کجاست
یعنی انگار همین است
هیچ جای دیگر من تورا خواهم نیافت
خوب توکجا و ما کجا
 من سیاه و خسته و درمانده ام
تو درست برعکس
برو عیبی نیست
 من دعایم این
هرکجا هستی
شاد و خرم باشی
 ولی ای جان بدان
تا کجا منتظرم

*******************
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:4 توسط باد صبا| |

توی سرما بودیم

تو محو تماشا

سوختن و گردش پروانه به دور شمع

و تو آیا گرم شدی؟

 گله کردی و خرامیدی

که چرا خاکستر در آغوشت هست

من نبودم دیگر

و تو دیگر از دیدن آن گرم نمیشی

زیر لب گفتی

نفرین به تو که

من توی سرما تنهایم . . .


نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:57 توسط باد صبا| |

جدیدا یا اخیرا فکر میکنم شبیه وانتی میوه فروش شده ام، ماشین وانتی که میوه فروشش با فریاد خود جز اینکه مرا از خواب بیدار کند سودی ندارد و مشتری سمت او نمی رود. تقریبا تمام صبح هایی که خانه هستم و اگر بخواهم تا لنگ ظهر بخوابم با صدای یکی از آنان بیدار میشوم، پنجره را باز میکنم و می خواهم هرچی از دهنم بیاد بهش بگم بعد میبینم بیچاره پشت وانتش چمبره زده و اینور و اونور رو نگاه میکنه شاید یک نفر امروز یک کیلو گوجه بخواد 

باز پشیمون میشم و میگم خوب اینم این کارشه دیگه اگه داد نزنه چیکار کنه.

حالا دقیقا شده ام مثل اون شاید بخاطر اینه که تا بحال هیچکدامشان را فحش ندادم کسی مرا فحش نمیدهد اما من در دلم بارها آنها را فحش داده ام اما امیدوارم مرا نه...

تصور کن یک تایپیست ده انگشتی نگاهش توی کتاب و هیچ مانیتور را نگاه نمی کنه چنان خیره به کتاب و دستانش سریع که گویی توی این نیم ساعت تمام کلمات را تایپ میکند:

بیچاره !، نگاه کردم بعد از نیم ساعت دیدم دستم ناخودآگاه موس را فشاری داده و نیم ساعت دارم روی جلد هوا انواع داستانهایم را منتشر میکنم و هیچ و هیچ و هیچ . . .

یا عشق دوران نوجوانی که با مشکلات خودش :

سراغ دارم یه نفر رو از عاشقی داشت میمرد شب و روز خودش رو سیاه کرد خودش رو تو بچگی پیر کرد و بخاطر (سن و شرایط واینکه این حرفا واسه کتاباس وبعضی نصیحتهایی که کم کم... و بعضی وقتها طعنه های دیگرون و اینکه حالا بچه ای وخیلی چیزهایی که به من نتونست بگه) دست از عشقش کشید و حالا بعد از چند سال دوباره دیدمش گفت فلانی هیچی عشق کودکی نمیشه دیگه هیچ وقت نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم خودم رو بدبخت کردم (راست میگفت فقط الکی افسرده شد و به هیچی نرسید) تعجب کردم داشتم شاخ در می آوردم(به خاطر یه حرفهایی که اونموقع خودش میگفت) خودش فهمید و زود گفت یه بار عاشق شدم با دستهای خودم لیلی رو دادم به خسرو تا ابد تیشه به دست دارم نگاشون میکنم و تق تق تق صدای تیشه میشنوم از خودم...

خندم گرفت و با تمسخر بهش گفتم : بروبابا حالت خوب نیستا تو مثل اینکه جدی داری میگی فکر کردم داری شوخی میکنی  فکر نون باش که خربزه آبه، این حرفها چیه ول کن بابا ، عشق؟ واسه بچه گربست...

(از این ماجرا تونستم بعضی از ضرب المثل های فارسی رو درک کنم)

جدیدا فکر کنم عادت کردم بی رویه و بی هدف و بی ربط حرف بزنم و خودم بمونم تو چیزی که گفتم آخرش بگم

خوب که چی ؟ 

باز یاد یه دفتر افتادم یه دفتر شعر

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 3:6 توسط باد صبا| |

حرف دل:من اصلا نمی تونم تصمیم بگیرم!
نمی تونم حق رو از باطل تشخیص بدم.
اینکه آیا قرآن به نیزه رفته و علی را تنها گذاشته ام؟
یا معاویه را چسبیده ام و میگویم آقا گفته علی را بکشیم؟
و کنار می ایستم و هیچ کدام را نمیگیرم:
یاد حرف امیرالمومنین(ع) می افتم که میگوید(در باره ی آنان که از جنگ کناره گرفتند حق را خوار کرده ، باطل را نیز یاری نکردند) فکر میکنم کسانی که کوفه بودند و خانه نشستند به همان اندازه ی سپاه ابن سعد گنه کارند.
حالا با این بازی های سیاست با این بازی هایی که به قدر تبلیق قدرت داره که وقتی علی را در مسجد به شهادت رساندند عده ای گفتند مگر علی نماز هم می خواند.
حالا نمی دانم چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغ و با این فکر که تاریخ همیشه تکرار می شود و کل یوم عاشورا من کجا هستم دیوانه ام میکند.
یه بنده خدایی میگفت باید همیشه طرف مردم بود ببین مردم کدوم طرفند ولی فکر میکنم مردم توی تاریخ چه وقتی طرف حق بوده اند؟ زمانی که علی 25 سال خونه نشین بود یا زمانی که پسر فاطمه توی گودال قتله گاه بود؟
و از طرفی هم در طول تاریخ جهان فقط مدت کوتاه حکومت حضرت علی روی عدل به خود دیده و زمانی هم (فکر کنم حکومت حضرت داود یا سلیمان) و هرگز حکومت ها هم عادل نبودند.
اما کجای تاریخ ایستاده ایم؟
از طرفی روحانی که با لباس پیغمبر با دختری دست داده و از آن طرف روحانی که دختری را دست گرفته نه با دست بلکه با خرید جهازی برای ازدواجش.
از طرفی مردی که لباس کمک پوشیده گاهی از نور و گاهی هم از تاریکی حرف میزند کدامش را باور کنم؟
  باز به یاد کلام امیر مومنان می افتم که میگوید حوادث اگر همانند یکدیگر بودند، آخرین را با آغازین مقایسه و ارزیابی میکنند.
و با ز می اندیشم آیا چاره بر من دارد؟

ای کاش کسی بود با منطقی بسیار قوی تا فکر کنجکاو و همیشه نقد گیر من می توانست دلیلی بر اثبات یا رد حق یا باطل پیدا کند.
باز به یاد سخنی دیگر از علی می افتم که میگوید
از ویژگی های انسان در شگفتی مانید، که با پاره ای(پی) می نگرد، و با (گوشت) سخن می گوید ، و با استخوان می شنود و از (شکافی ) نفس می کشد!!
و باز با خود فکر میکنم این پاره و گوشت و استخوان و شکاف چه کارها که نمی کند

و وقتی استخوانی مشنود وای به حال عقلم که نمی تواند تصمیم بگیرد!!!

ای خدا این حجتی که داده ای(عقل) نمی تواند تشخیص دهد و یا از حجت دیگر (قرآن)  کنکاش کند که حق کدامست حجتی دیگر یا رب!!!



نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 2:36 توسط باد صبا| |

تا به حال بر خوردی با این سخن که خودت را برایم شرح ده؟ این جواب من و تو و همه ی آنانکه مخاطب باشند هست:من فلانی چند سال دارم و خلاصه ظاهر و اگر باطن خواست بگفت این جواب خواهد داد : از دروغ و فریب و خیانت متنفر هستم

 از حسودی بیزار عاشق رنگ سفید صداقت هستم سبزی دوستی را هم دوست می دارم. هرگز کسی را نخواهی یافت که بگوید از دروغ بیزار نیست؛ همه این را می گویند ولی باز هم دروغ میگوییم چرا؟ تا به حال فکر کرده ای که چرا.

ادامه در ادامه مطلب...




:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:7 توسط باد صبا| |

بوی مسجد تازه امشب

بوی غم با گذرغم

توی محراب عبادت

از کنار کوچه ی شب

کنار ساقی کوثر

تازه بوی عشق گرفته

بوی فزت و رب الکعبه

بوی عشق ِ عشق گرفته

بوی اون وعده ی دیدار

که تو کوچه شد گذر گاه

بوی دیدن حبیبی

که گذشته وقت هجران

اومده یاس سپیدی

پای محراب پی دیدار

و صدای رستگاری

که کشیده سر به دیوار

همه جای رو خون گرفته

سرخی وعده ی دیدار

----

شهادت امیرالمومنین(ع) بر همه ی شیعیان تسلیت باد

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:50 توسط باد صبا| |

آه دیوار آجری نه

کوچه ای آجر بود فاصله

 اما من و تو

 در گذر فاصله ها

 همچو آفتاب شب

 پیچ در پیچ یکدیگر

چه آغوشی بود

 هنوز اما چه دلتنگم

 برای آن شب

 همانی که من و تو

 باهم و تنها

زیر این آبی تاریک

قصه میگفتیم

باز هم افسوس

که تورا هیچ شبی

 من دیده ام

شاید اما روزی

در آغوش گیرم رویت

در همان ناکجایی که نمی دانیم کجاست

آه ای ناکجا آباد من...



نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:19 توسط باد صبا| |

گفته بودم می تونم فال بگیرم؟واسه هرکی اینطوری نبود بگه . باور کنید راسته همش هم کار خودمه من از این قدرتها دارم ها...

فشار كارها تو را خسته می كند باید منفذی پیدا كرد و مدتی را به استراحت گذراند. یك مرخصی یا یك مسافرت كوتاه مفید خواهد بود باید با روحیه تازه ای برنامه ها را ادامه داد.یه دختری هم تو زندگیت هست که بهش فکر میکنی .یه پولی از دست دادی اما نگران نباش یه پولی گیر میاری . فردا یه خبر خوب بهت میرسه.

تازه درباره ی هوای فردا:

فردا هوا صاف تا کمی ابری احتمال ریزش برف یا باران شایدم تگرگ بیاید

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:22 توسط باد صبا| |